معانی کلمه : مبطل
لغت نامه دهخدا
مبطل . [ م ُ طَ / م ُب َطْ طَ ] (ع ص ) باطل شده و ترک شده . || معدوم و ناپدید. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
فرهنگ عمید
باطل کننده.
فرهنگ معین
(مُ طِ ) [ ع . ] (اِفا. ) باطل کننده ، خراب - کننده .
فرهنگ فارسی
باطل کننده
( اسم ) باطل کننده : ... و متابعت هوا سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع و مظلوم محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز و حرص غالب و قناعت مغلوب ... جمع : مبطلین .
باطل شده
( اسم ) باطل کننده : ... و متابعت هوا سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع و مظلوم محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز و حرص غالب و قناعت مغلوب ... جمع : مبطلین .
باطل شده
مترادف و متضاد
باطلساز، باطلکننده
نادرست، خطاکار، بدکرار
۱. باطلساز، باطلکننده
۲. نادرست، خطاکار، بدکرار
dissolvent (اسم)
مبطل، گدازنده، حل کننده، محلل
diriment (صفت)
مبطل
