معانی کلمه : مبصر
لغت نامه دهخدا
مبصر. [ م ُ ب َص ْ ص َ ] (ع ص ) روشن و هویدا و آشکار و ظاهر ساخته شده . (ناظم الاطباء).
مبصر. [ م َ ص َ ] (ع اِ) حجت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). حجت . دلیل واضح . (از اقرب الموارد). حجت و حجت واضح و آشکار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
فرهنگ عمید
دیدهشده.
دیدهشده؛ مشهود؛ منظور.
۱. بابصیرت.
۲. (اسم، صفت) [مجاز] پیشگو.
دانشآموزی که از جانب معلم به حفظ نظم در کلاس میپردازد.
دیده شده.
۱. با بصیرت.
۲. (اسم، صفت ) [مجاز] پیشگو.
دیده شده، مشهود، منظور.
دانش آموزی که از جانب معلم به حفظ نظم در کلاس می پردازد.
۱. با بصیرت.
۲. (اسم، صفت ) [مجاز] پیشگو.
دیده شده، مشهود، منظور.
دانش آموزی که از جانب معلم به حفظ نظم در کلاس می پردازد.
فرهنگ معین
(مُ صَ) [ ع . ] (اِ مف .) دیده شده ، منظور، مشهود.
(مُ ص ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - بیننده ، با بصیرت ، هوشیار. 2 - در فارسی ، شاگردی که مسئول نظم کلاس است .
(مُ ص ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - بیننده ، با بصیرت ، هوشیار. ۲ - در فارسی ، شاگردی که مسئول نظم کلاس است .
(مُ صَ ) [ ع . ] (اِ مف . ) دیده شده ، منظور، مشهود.
(مُ صَ ) [ ع . ] (اِ مف . ) دیده شده ، منظور، مشهود.
فرهنگ فارسی
حافظ، نگاهبان، دیده بان، بیننده، بیناکننده، روشن کننده، بابصیرت
(اسم ) ۱ - بینا کننده . ۲ - فهماننده . ۳ - بصیرت دارنده با بصیرت : و در حسن سیرت و جمیل سیاست و تدبیر مملکت و تنسیق آن بر هر مدبری و مبصری فائق و راجح آمده . ۴ - جادوگر غیب گو اختر شناس : تا مبصر زاول اندر معرفت دوشن شود تا منجم را دو چشم اندر فلک ناظر شود . ( منوچهری ) جمع : مبصرین .
(اسم ) ۱ - بینا کننده . ۲ - فهماننده . ۳ - بصیرت دارنده با بصیرت : و در حسن سیرت و جمیل سیاست و تدبیر مملکت و تنسیق آن بر هر مدبری و مبصری فائق و راجح آمده . ۴ - جادوگر غیب گو اختر شناس : تا مبصر زاول اندر معرفت دوشن شود تا منجم را دو چشم اندر فلک ناظر شود . ( منوچهری ) جمع : مبصرین .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
اسم
غیبگو
بینا، مراقب
بابصیرت، بصیر
ارشد کلاس، خلیفه
اخترشناس، ستارهشناس
۱. ارشد کلاس، خلیفه
۲. بینا، مراقب
۱. بابصیرت، بصیر
۲. اخترشناس، ستارهشناس
۳. غیبگو
monitor (اسم)
اگاهی دهنده، مبصر، انگیزنده، گوشیار
