معانی کلمه : مبتنی
لغت نامه دهخدا
مبتنی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) بناکننده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). برآورنده ٔ خانه . (از منتهی الارب ). || آن که سبب بناکردن میگردد. (ناظم الاطباء). || بناشونده . (آنندراج ). || بنا کرده شده و برپا شده و افراشته شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به ماده ٔ قبل شود.
فرهنگ عمید
بناشده.
فرهنگ معین
(مُ تَ ) [ ع . ] ۱ - (اِفا. ) بنا کننده . ۲ - (ص . ) وابسته به چیزی .
فرهنگ فارسی
استوار
بناکننده ، ساخته ووابسته بچیزی
(اسم ) ۱ - بنا کننده . ۲ - بنا شونده .
بنا کننده
(اسم ) ۱ - بنا کننده . ۲ - بنا شونده .
بنا کننده
مترادف و متضاد
مبنی
براساس، برپایه
بناشده، بنانهادهشده، نهادهشده
۱. براساس، برپایه
۲. مبنی
۳. بناشده، بنانهادهشده، نهادهشده
