مایه دار. [ ی َ / ی ِ ] ( نف مرکب ) هرچیز را گویند که با او گندگی و ضخامتی باشد. ( برهان ) ( آنندراج ). گنده و ضخیم و ستبر. ( ناظم الاطباء ) : به بالا درآمد به دژ بنگریدیکی مایه دار آهنین باره دید.( شاهنامه چ بروخیم ج 6 ص 1607 ) || غنی و مالدار و ثروتمند. ( ناظم الاطباء ). دولتمند. توانگر. سرمایه دار. متمول. دارای مکنت و مال : بگفتند کز مایه داران شهردو بازارگانند کزشب دو بهر...فردوسی.درم خواست وا...
فرهنگ عمید
سرمایه دار، مال دار، آن که مایه و بضاعتی دارد.
فرهنگ معین
( ~. ) (ص فا. ) ۱ - ثروتمند، توانگر. ۲ - گروهی از سپاهیان که در پس لشکر جای دارند. ۳ - غلیظ ، مؤثر.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ آنکه دارای مایه است کسی که بضاعتی دارد : بر هر مایه دار معنی و پیرایه بند هنر که رسیدم او را بر اتمام آن مرغب و محرض یافتم . ۲- توانگر دولتمند . ۳- گنده ضخیم ستبر : ببالا در آمد به دژ بنگرید یکی مایه دار آهنین باره دید . ( شا.بخ ۴ ) ۱۶٠۷ : ۶- پررنگ : چایی مایه دار . ۵- واحدی از لشکریان غیر منظم که در عقب لشکریان منظم جا میگرفتند ( غزنویان ببعد ) چند اول : و حرکت هرمنزلی بر تعبیه بود قلب ...