کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : مامور کردن
تلفظ بین المللی :
/mˈamur kˈardan/
تلفظ :
[m'amuR k'aRdan]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
مأمور کردن
مخمور کردن
معمور کردن
امور مالی کربن
مامور
مأمور
مأمور
مأمور تحریک
مأمور مخفی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
لغت نامه دهخدا
مأمور کردن. [ م َءْ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گماشتن. منصوب کردن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) مامور ساختن .
گماشتن منصوب کردن
مترادف و متضاد
mission
(فعل)
ماموریت دادن، مامور کردن، بماموریت فرستادن
کلمات مرتبط
مأمور کردن
مخمور کردن
معمور کردن
امور مالی کربن
مامور
مأمور
مأمور
مأمور تحریک
مأمور مخفی
نظرات