معانی کلمه : مامان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. مادر.
۲. (صفت ) [مجاز] قشنگ، مامانی.
۲. (صفت ) [مجاز] قشنگ، مامانی.
فرهنگ معین
[ فر. ] ۱ - (اِ. ) (در زبان کودکان ) مادر. ۲ - (ص . ) در تداول فارسی هر چیز خوب و قشنگ .
فرهنگ فارسی
مادر(درزبان اطفالدرفارسی به معنی چیزقشنگ نیزمیگویند
( اسم ) ( در زبان کودکان ) مادر والده . ۲- ( صفت ) هر چیز خوب قشنگ دلپسند . ۳- شخص خوش جنس و بزرگوار . ۴- الف - مردان رفیقه های خود را مامان خطاب کنند ( درین صورت غالبا مامان جون ( جان ) گویند ) . ب - روسپیان خانم رئیس و سر دست. خود را مامان گویند .
( اسم ) ( در زبان کودکان ) مادر والده . ۲- ( صفت ) هر چیز خوب قشنگ دلپسند . ۳- شخص خوش جنس و بزرگوار . ۴- الف - مردان رفیقه های خود را مامان خطاب کنند ( درین صورت غالبا مامان جون ( جان ) گویند ) . ب - روسپیان خانم رئیس و سر دست. خود را مامان گویند .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
مطلوب، دوستداشتنی
صفت ≠ بابا، پاپا، پدر
ناز، ناب، قشنگ، مامانی
ام، مام، مادر، ننه، والده، بابا، پاپا، پدر
۱. ام، مام، مادر، ننه، والده، بابا، پاپا، پدر
۲. ناز، ناب، قشنگ، مامانی
۳. مطلوب، دوستداشتنی ≠ بابا، پاپا، پدر
