معانی کلمه : ماس
لغت نامه دهخدا
ماس . [ ماس س ] (ع ص ) (از «م س س ») مس کننده . (از اقرب الموارد). و رجوع به مَس ّ شود.
ماس . (ع ص ) (از «م وس ») رجل ماس ؛ مردی که عتاب و سرزنش در وی نگیرد، یا مرد سبک و سبک سر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
فرهنگ فارسی
زنبور
← مرکز اصالتسنجی
نیکلاس نقاش هلندی ( و. حدود ۱۶۳۴ - ف. ۱۶۹۳ م . ) . وی شاگرد رامبراند بود و صحنه های خانوادگی را در آثار خود مجسم کرد .
( اسم ) آماس ورم .
آنکه به اندرز کسی توجه نکند
( اسم ) آماس ورم .
آنکه به اندرز کسی توجه نکند
گویش مازنی
پسوندی است
/maas/ ماست & زنبور & پسوندی است
گویش بختیاری
ماست.
فرهنگستان زبان و ادب
{AuC/AC} [رایانه و فنّاوری اطلاعات، مهندسی مخابرات] ← مرکز اصالت سنجی
