معانی کلمه : مابقی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
آنچه باقی مانده، بقیه.
فرهنگ معین
(بَ ) [ ع . ] (اِ. ) بقیه ، باقی مانده .
فرهنگ فارسی
آنچه باقی مانده، بقیه
( فعل ) آنچه باقی ماند بقیه : نقاش روی خوب تو انصاف روی تو دادا آن چنانک حرفی نگداشت مابقی . ( احمد بن محمد . لباب الالباب )
مانده بقیه
( فعل ) آنچه باقی ماند بقیه : نقاش روی خوب تو انصاف روی تو دادا آن چنانک حرفی نگداشت مابقی . ( احمد بن محمد . لباب الالباب )
مانده بقیه
مترادف و متضاد
بازمانده، باقیمانده، بقیه، پسمانده
