معانی کلمه : لیف
لغت نامه دهخدا
لیف . [ ل َ ] (ع مص ) خوردن چیزی را. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. کیسۀ بافتنی یا پارچه ای که در حمام برای شستشوی بدن با صابون به خود می مالند.
۲. رشته ها و تارهای درخت خرما، نارگیل، و فوفل.
۳. (زیست شناسی ) پوست درخت خرما.
۲. رشته ها و تارهای درخت خرما، نارگیل، و فوفل.
۳. (زیست شناسی ) پوست درخت خرما.
فرهنگ معین
(اِ. ) ۱ - کسیة صابون . ۲ - پوست درخت خرما. ج . الیاف .
دانشنامه آزاد فارسی
لیف (loofah)
پیکرۀ رشته ای میوۀ استوانه ای کدوی اسکاچی، از تیره کدو. به شکل اسفنج حمام برای شست وشوی بدن به کار می رود. به همین سبب، به این گیاه اسفنج گیاهی هم می گویند.
پیکرۀ رشته ای میوۀ استوانه ای کدوی اسکاچی، از تیره کدو. به شکل اسفنج حمام برای شست وشوی بدن به کار می رود. به همین سبب، به این گیاه اسفنج گیاهی هم می گویند.
wikijoo: لیف
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
کیسه
گویش مازنی
مکیدن آب مکیدن مایعات
/lif/ مکیدن آب مکیدن مایعات
گویش دزفولی
کیسه
مترادف و متضاد
کیسه
ابرحمام
بافت، تار، تارچه، رشته، نسج
۱. بافت، تار، تارچه، رشته، نسج
۲. کیسه
۳. ابرحمام
واژه نامه بختیاریکا
پستان حیوان
