معانی کلمه : لوز
لغت نامه دهخدا
لوز.[ ل َ ] (ع اِ) پناهگاه . ج ، الواز. (مهذب الاسماء).
لوز. [ ل َ وِ ] (ع ص ) اِنّه لَعَوِزٌ لَوِزٌ؛ یعنی او محتاج است . از اتباع است . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
بادام.
فرهنگ معین
( ~ .) (اِ.) موش .
( ~ .) (اِ.) چسب .
(لُ یا لَ) (اِ.) بادام .
( ~ .) (ص . اِ.) امرد، تاز.
( ~ .) (اِ.) = لوزه : قسمی شیرینی که خود ا نواع مختلف دارد: لوز بادام ، لوز شیرازی ، لوز عسل ، لوز نارگیل .
فرهنگ فارسی
بادام، واحدش لو ه است
( اسم ) چسب : این خاک لوز دارد . ( چسبناک است ) .
یکی اسم اصلی و اولی بیت ایل است .
( اسم ) چسب : این خاک لوز دارد . ( چسبناک است ) .
یکی اسم اصلی و اولی بیت ایل است .
