معانی کلمه : لوبیا
لغت نامه دهخدا
لوبیا. (اِخ ) بلاد لوبیا . (ابن البیطار در شرح کلمه ٔ سقنقور). || موضع اعجمی . (از معجم البلدان ).
لوبیا. (اِخ ) الحوت الذی علیه الارض . (از معجم البلدان چ طهران ج 4 ص 38).
فرهنگ عمید
۱. از دانه های خوردنی سرشار از پروتئین که پختۀ آن خورده می شود، ژاژک، ژاژومک.
۲. گیاه این دانۀ علفی، گل های ریز بنفش دارد و دانۀ آن در غلاف است.
۲. گیاه این دانۀ علفی، گل های ریز بنفش دارد و دانۀ آن در غلاف است.
فرهنگ معین
(اِ. ) گیاه علفی بالارونده که به دور چوبی که در کنارش قرار می دهند می پیچد و بالا می رود. دانه های خوارکی آن در غلافی شبیه غلاف باقلا قرار دارد و انواع مختلف دارد: لوبیا سفید، لوبیا چیتی ، لوبیا قرمز و...
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: lubiyâ
طاری: libiyâ
طامه ای: luviyâ
طرقی: liviyâ
کشه ای: libiyâ
نطنزی: lubiyâ
مترادف و متضاد
bean (اسم)
دانه، لوبیا، باقلا، حبوبات، حبه، چیز کم ارزش و جزئی
haricot bean (اسم)
لوبیا
