معانی کلمه : لها
لغت نامه دهخدا
لها. [ ل َ ] (ع حرف جر + ضمیر) (از: لََ + ها) برای او (زن ).
لها. [ ل َ ] (ع اِ) لهاة. (منتهی الارب ): فان اللها تفتح باللهی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 281).
فرهنگ فارسی
۱- برای او (مونث ) ۲- بسود او ( مونث ) ۳ - برای آنها ( جمع ) ۴ - بسود آنها ( جمع ) .
جمع لهاه
جمع لهاه
گویش مازنی
پنج شاخه یا سه شاخه ی چوبی است که در خرمن کوبی کاربرد دارد ...
/lehaa/ پنج شاخه یا سه شاخه ی چوبی است که در خرمن کوبی کاربرد دارد
