معانی کلمه : لنگ
لغت نامه دهخدا
لنگ . [ ل َ ] (اِ) به هندی قرنفل است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
از لنگ و رنگ کون و دهان را به گرد خنب
کون لنگ خای کرد و دهان رنگ دوش کرد.
فرهنگ عمید
۱. (زیستشناسی) یک پای انسان از بیخ ران تا سر انگشتان.
۲. نیمی از بار.
۳. یکی از چیزی که جفت باشد، مانند لنگۀ کفش، لنگۀ جوراب.
〈 لنگ کردن: (مصدر متعدی) (ورزش) در کُشتی، پای خود را به پای حریف بند کردن و او را به زمین زدن.
فرهنگ معین
(لِ) (اِ.) (عا.) هنگام ، وقت .
(لُ) (اِ.) پارچه ای که در گرمابه به کمر بندند.
( ~ .) (اِ.) = لنگه : آلت تناسل مرد، شرم مرد، نره .
(لَ) (ص .) انسان یا حیوان که پایش آسیب دیده باشد و نتواند به درستی راه رود.
( ~ .) (اِ.) 1 - پا. 2 - لنگه ، لنگه بار. ؛~ ِ کسی در هوا بودن کنایه از: وضع مبهم و نابسامان داشتن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
نام دهی جزئ دهستان ماسال بخش ماسال شاندارمن شهرستان طوالش .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱پا ۲لنگ حمام
مترادف و متضاد
عدل، لنگه
تک، طاق، فرد
پا، پاچه، ران
اعرج، چلاق، شل
ازار، فوطه، قطیفه
زمان، گاه، وقت، هنگام
ایست، درنگ، ماندن، وقفه
۱. اعرج، چلاق، شل
۲. ایست، درنگ، ماندن، وقفه
۱. پا، پاچه، ران
۲. عدل، لنگه
۳. تک، طاق، فرد
۴. زمان، گاه، وقت، هنگام
واژه نامه بختیاریکا
( لَنگ ) دست خالی
( لُنگ ) شکمو؛ دمزده
( لَنگ ) منتظر
قَرّه
