معانی کلمه : لغزنده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. لیزخورنده.
۲. لیز، سُر.
۲. لیز، سُر.
فرهنگ معین
(لَ زَ دَ یا دِ ) (ص . ) لیز.
فرهنگ فارسی
( اسم ) آنکه بلغزد آنکه سر خورد . یا طاس لغزنده . سوراخ مورچه خوار که بصورت قیف در صحراسازد جانور این سوراخ را باخاکی بنرمی غبار میسازد و خود در زیر خاک پنهان شود وچون مورچه در این طاس افتد برای لغزیدن پاهایش در غبار نتواند بیرون آید مورچه خوار از غبار سر بیرون کند و مورچه را فرو کشد و بخورد : چو در طاس لغزنده افتاد مور رهاننده را چاره باید نه زور . ( لغ. )
مترادف و متضاد
لزج
شیبدار، شیبناک
سر، لخشنده، لغزان، لیز
۱. سر، لخشنده، لغزان، لیز
۲. لزج
۳. شیبدار، شیبناک
