معانی کلمه : لست
لغت نامه دهخدا
لست . [ ل َ ] (اِ) اعتصاب کارگران (در لهجه ٔ کرمان )؟
هست فتوای فتوت را قلم در دست او
پاسخ فتوا نعم راند بجای لا و لست .
فرهنگ عمید
۱. قوی.
۲. ستبر.
۳. استوار.
۲. ستبر.
۳. استوار.
فرهنگ معین
(لَ سْ ) (ص . ) ۱ - خوب ، نیکو. ۲ - قوی .
فرهنگ فارسی
نیستی . توضیح . در بیت ذیل ظاهرا مخفف است اهلا للعطائ و للصله و ماند آنهاست : هست فتوای فتوت را قلم در دست او پاسخ فتوا نعم راند بجای لاولست . ( سوزنی لغ. )
اعتصاب کارگران
اعتصاب کارگران
گویش مازنی
نوارهای باریک از پوست ترکه های درخت توت و غیره
/last/ نوارهای باریک از پوست ترکه های درخت توت و غیره
