لرزان. [ ل َ ] ( نف ، ق ) نعت فاعلی از لرزیدن. لرزنده. در حال لرزیدن . مرتجف. متزلزل. مرتعد. مرتعش.مترجرج. رجراج. رَجراجة. ( منتهی الارب ) : بالا چون سرو نورسیده بهاری کوهی لرزان میان ساق و میان برصبر نماندم چو این بدیدم گفتم خه که جز از مسکه خود ندادت مادر.منجیک.به بند اندرآمد سر و گردنش به خاک اندرافکند لرزان تنش.فردوسی.یکی مشت زد بر سر و گردنش بخاک اندرافتاد لرزان تنش.فردوسی.چو برداشت پرده ز در...
فرهنگ عمید
۱. لرزنده. ۲. (قید ) درحال لرزیدن، لرزلرزان: یکی مشت زد نیز بر گردنش / کزآن مشت برگشت لرزان تنش (فردوسی: ۱/۳۳۶ حاشیه ).
فرهنگ معین
(لَ ) (ق . ) لرزنده ، در حال لرزیدن .
فرهنگ فارسی
لرزیدن ( صفت ) لرزنده در حال لرزیدن جنبان مرتعش : باوجود هر گونه خوف و بیم از تقصیرات خویش با تنی لرزان و دلی ریش روی امید بار دوی گیهان پوی نهاد . یا ترسان و لرزان . با ترس و لرز توام با ترس ولرز .
مترادف و متضاد
لرزنده، لغزان، مرتعش
twitter (اسم)سرود، چهچه، لرزان، هیجان و ارتعاشshaky (صفت)ضعیف، سست، متزلزل، لرزان، لرزندهwobbly (صفت)لق، جنبنده، لرزانunsteady (صفت)متغیر، لق، لرزانpalsied (صفت)متزلزل، افلیج، فلج، لرزانvibrant (صفت)لرزان، مرتعش، پرطراوت و چالاک، به تپش درآمده، در حال جنبش، تکریریwonky (صفت)ضعیف، سست، نحیف، بی ثبات، لرزان، افتادنیquakerish (صفت)لرزانshivery (صفت)شکننده، لرزه، لرزان، مرتع...