لذیذ. [ ل َ ] ( ع ص ) بامزه. ( منتهی الارب ). خوش خوار. خوش خواره. خوشمزه. مزه ناک. ( دهار ). مزه دار. خوش خوراک. خوش. خوش طعم : آن خوشه بین فتاده بر او برگهای سبزهم دیدنش خجسته و هم خوردنش لذیذ.بشار مرغزی.لذت علمی چو از دانا به جان تو رسدزان سپس ناید بچشمت لذت جسمی لذیذ.ناصرخسرو.هرچه زان تلختر اندر حق من خواهد گفت گو بگو زان لب شیرین که لطیف است و لذیذ.سعدی.خوان بزرگان اگر چه لذیذ است خورده انبان...
فرهنگ عمید
خوشمزه، گوارا.
فرهنگ معین
(لَ ) [ ع . ] (ص . ) گوارا، خوشمزه . ج . لذائذ.
فرهنگ فارسی
خوشمزه، گوارا، ل اذجمع ( صفت ) ۱- خوشمزه خوش طعم خوش خوار : خوان بزرگان اگر چه لذیذ است خورد. انبان خود با لذت تر .