معانی کلمه : لد
لغت نامه دهخدا
لد. [ ل َدد ] (ع اِ) جوال . (منتهی الارب ).
لد. [ ل ِ ] (اِخ ) ناحیتی به بلژیک در «فلاندر - اُر» دارای شش هزار و هفتصد تن سکنه .
فرهنگ عمید
لدود، دشمن سخت.
فرهنگ فارسی
( صفت و اسم ) جمع الد مردم سخت خصومت که بحق میل نکنند : جملگی آوازها بگرفته شد رحم آمد بر سر آن قوم لد . ( مثنوی لغ. )
ناحیتی به بلژیک
ناحیتی به بلژیک
گویش مازنی
هم زن پره دار
/lad/ هم زن پره دار
