معانی کلمه : لخشیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
درخشیدن.
= لغزیدن: ◻︎ از تو بخشودن است و بخشیدن / از من افتادن است و لخشیدن (سنائی: مجمعالفرس: لخشیدن)، ◻︎ جهان را هر دو چون روشن درخشید / ز یکدیگر مبرید و ملخشید (نظامی۸: ۱۸۴ حاشیه).
فرهنگ معین
(لَ دَ) (مص ل .) درخشیدن ، تابیدن .
(لَ دَ) (مص ل .) سُر خوردن ، لیز خوردن .
(لَ دَ ) (مص ل . ) سُر خوردن ، لیز خوردن .
(لَ دَ ) (مص ل . ) درخشیدن ، تابیدن .
(لَ دَ ) (مص ل . ) درخشیدن ، تابیدن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) درخشیدن تابیدن اشتعال : گفتند : مارج لهب صافی باشد درفش و لخشیدن آتش که بان دودی نباشد .
دانشنامه عمومی
لغزیدن من نیم هوشیارم مستم گیر/من بلخشیده ام تو دستم گیر. سنایی
گویش بختیاری
درخشیدن.
