لخت . [ ل َ ] (ع ص ) بزرگ اندام . || زن مفضاة که پیش و پس وی یکی شده باشد. || حرﱡ سخت لخت ؛ گرمای شدید و سخت . (منتهی الارب ).
بیحال؛ بیحس.
برهنه؛ عریان.
〈 لخت شدن: (مصدر لازم) [عامیانه]
〈 لخت کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه]
۱. لباسهای کسی را از تنش درآوردن؛ برهنه کردن.
۲. [مجاز] غارت کردن اموال کسی.
( ~ .) (اِ.) گرز، عمود.
(لُ) (ص .) برهنه ، عریان .
(لَ) (اِ.) جزو، نوع ، قسم .
( ~ .) (ص .)1 - (عا.)شل ، بی حال . 2 - تنبل و بیکاره . 3 - صفتی برای مو که نرم و افشان باشد. 4 - بسته ، منعقد.
تکیه ای: loxtoɂür
طاری: rüt
طامه ای: loxtoɂur
طرقی: rüt / oryun
کشه ای: loxt
نطنزی: loxt
شلال، نرم
عمود، گرز
دلمه، لخته، منعقد
بیحال، رخوتناک، سست
پارچه، پاره، تکه، قطعه
اندک، بخش، برخ، جزء، جصه، قسم، قسمت
برهنه، پتی، عریان، عور، لوت ≠ پوشیده، مستور
۱. اندک، بخش، برخ، جزء، جصه، قسم، قسمت
۲. پارچه، پاره، تکه، قطعه
۳. عمود، گرز
۴. شلال، نرم
۵. بیحال، رخوتناک، سست
۶. دلمه، لخته، منعقد