معانی کلمه : لجوج
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
ستیزه کار، ستیهنده، لجباز.
فرهنگ معین
(لَ ) [ ع . ] (ص . ) بسیار لج باز و یک دنده .
فرهنگ فارسی
ستیزه کار، ستیهنده، لجباز
( صفت ) ستیزه کننده ستهنده یک دنده : مردمان آمل ضعیف اند ولیکن گوینده و لجوج ...
( صفت ) ستیزه کننده ستهنده یک دنده : مردمان آمل ضعیف اند ولیکن گوینده و لجوج ...
گویش اصفهانی
تکیه ای: laǰbâz
طاری: laǰvâz
طامه ای: laǰvâz
طرقی: laǰvâz
کشه ای: laǰvâz
نطنزی: laǰbâz
مترادف و متضاد
تخس، جسور، خودراءی، خودسر، خودکامه، خیرهسر، زکاره، ستیزهجو، ستیزهکار، ستیهنده، کلهشق، گستاخ، مستبد، معاند، یکدنده
واژه نامه بختیاریکا
بُهر؛ کَلَج؛ سَی نَر پیشِه؛ کلخته؛ یه رَه
