معانی کلمه : لاندن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. افشاندن.
۲. جنباندن، تکان دادن: با دفتر اشعار برخواجه شدم دی / من شعر همی خواندم و او ریش همی لاند (طیان: شاعران بی دیوان: ۳۱۳ ). * گلاندن.
۲. جنباندن، تکان دادن: با دفتر اشعار برخواجه شدم دی / من شعر همی خواندم و او ریش همی لاند (طیان: شاعران بی دیوان: ۳۱۳ ). * گلاندن.
فرهنگ معین
(دَ ) (مص م . ) جنباندن ، تکان دادن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) حرکت دادن جنبانیدن تکان دادن : بهر آن کس که یک دو بیت بخواند ژاژ خایید و دم و ریش بلاند . ( سنائی لغ. )
