لامکان. [ م َ ] ( ع ص مرکب ، اِ مرکب ) ( از: لا به معنی نه + مکان به معنی جای ) بی جای. بی مکان. بیرون جای. صقع باری تعالی. صقع واجب. ناکجاآباد : ورای لامکانش آشیان است چگویم هر چه گویم بیش از آن است.ناصرخسرو.محتاج به دانه زمین نیست مرغی که به شاخ لامکان رفت.عطار.لامکانی نی که در وهم آیدت هر دمی در وی حیاتی زایدت.مولوی.بل مکان و لامکان در حکم اوهمچو در حکم بهشتی چارجو.مولوی ( مثنوی ج 1 ص 97 ).صورت...
فرهنگ عمید
۱. بی جا، بی مکان. ۲. (اسم ) (تصوف ) عالم غیب.
فرهنگ فارسی
۱- بدون جا بی مکان ۲- عالم الوهیت : محتاج بدانه زمین نیست مرغی که بشاخ لامکان رفت . ( عطار ) بیجای . بی مکان