معانی کلمه : لاش کردن
لغت نامه دهخدا
لاش کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) غارت کردن. یغما کردن :
ای پسرگر دل و دین را سفها لاش کنند
تو چو ایشان مکن و دین و دل خویش ملاش. || تباه کردن. نابود کردن :
دیر نپاید که کند گشت چرخ
اینهمه را یکسره ناچیز و لاش.
ای پسرگر دل و دین را سفها لاش کنند
تو چو ایشان مکن و دین و دل خویش ملاش. || تباه کردن. نابود کردن :
دیر نپاید که کند گشت چرخ
اینهمه را یکسره ناچیز و لاش.
فرهنگ معین
(کَ دَ ) (مص م . ) غارت کردن ، یغما کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) چیدن خوشه های انگور : جهانی است چون رزی که لاش کرده باشند چون می طلبی خوشه و غژمی چند پدید آید .
واژه نامه بختیاریکا
( لاش (کوو) کِردِن ) بدن را ( کبود ) کردن. کنایه از بشدت زدن و کتک کاری کردن؛ تنبیه کردن؛ مورد ضرب و شتم قرار دادن
