معانی کلمه : لاب
لغت نامه دهخدا
لاب . (اِخ ) جایگاهی است در شعر. (معجم البلدان ).
لاب . (اِخ ) نام پسر ادریس علیه السلام . (برهان ).
لاب . (ع اِ) ج ِ لابة. سنگلاخ سوخته . (منتهی الارب ).
فرهنگ معین
(ق . ) (عا. ) کاملاً، کلاً.
فرهنگ فارسی
دانشمند علوم الهی و جغرافی ( و . بورژ ۱۶٠۷ - ف. ۱۶۷٠ م . ) . وی کتابهایی دارد که از آن جمله اند : [ جغرافیایی سلطنتی با نقشه و جدول شهرها و استانهای امپراتوری فرانسه ] [ مجموعه شرح حال پدران مقدس ] [ مجموعه عمومی روحانیان مقدس صاحب نظر . ]
کاملاکلا : این گوشت لاب ماهیچه است .
نام حکیمی که اسطرلاب را او وضع کرده است
کاملاکلا : این گوشت لاب ماهیچه است .
نام حکیمی که اسطرلاب را او وضع کرده است
گویش مازنی
۱نوعی قارچ ۲نصف – نیمه – شکاف
/laab/ نوعی قارچ - نصف – نیمه – شکاف
