معانی کلمه : قیر
لغت نامه دهخدا
قیر. [ ق َی ْ ی ِ ] (ع ص )تیرانداز ماهر و زیرک و حاذق در آن . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
مادۀ غلیظ، سیاه رنگ، و چسبناکی که از نفت گرفته می شود و در ساخت آسفالت و عایق کاری بام ساختمان ها به کار می رود.
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِ. ) جسم جامد یا نیمه جامد به رنگ سیاه مایل به قهوه ای که چسبنده است و بر اثر گرما نرم و سیُال می شود.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
مخلوط جامد و چسبندهای از مشتقات نفت که یکی از موارد استفادۀ آن پوشش سطح راههاست
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
اسب سیاه رنگ
/ghir/ اسب سیاه رنگ
گویش بختیاری
تند، سریع، زود. be qir row-o be qir vorgard>:سریع برو و زود برگرد> .
مترادف و متضاد
pitch (اسم)
اوج، درجه، پرتاب، استقرار، سرازیری، گام، پلکان، زیر و بمی صدا، قیر، دانگ صدا، لباب، ضربت با چوگان، اوج پرواز، جای شیب
tar (اسم)
قیر
واژه نامه بختیاریکا
سرعت
فرهنگستان زبان و ادب
{bitumen} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] مخلوط جامد و چسبنده ای از مشتقات نفت که یکی از موارد استفادۀ آن پوشش سطح راه هاست
