معانی کلمه : قویم
لغت نامه دهخدا
قویم . [ ق َ ] (ع ص ) نیکوقامت . خوش قد: رجل قویم . (اقرب الموارد) (آنندراج ). || راست و درست . (منتهی الارب ). معتدل . (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. راست و درست.
۲. معتدل.
۳. استوار.
۴. خوش قامت.
۲. معتدل.
۳. استوار.
۴. خوش قامت.
فرهنگ معین
(قَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - راست ، درست . ۲ - خوش قد.
فرهنگ فارسی
راست و درست، معتدل، استوار، خوش قامت
( صفت ) ۱ - راست و درست ۲ - استوار .
مصغر قوم و ها در تصغیر بان ملحق نمیشود ولی در جائیکه برای غیر آدمیان استعمال شود ها در مصغر آن در می آید زیرا در اینصورت مونث است .
( صفت ) ۱ - راست و درست ۲ - استوار .
مصغر قوم و ها در تصغیر بان ملحق نمیشود ولی در جائیکه برای غیر آدمیان استعمال شود ها در مصغر آن در می آید زیرا در اینصورت مونث است .
مترادف و متضاد
راست، استوار، والا
