معانی کلمه : قوم
لغت نامه دهخدا
قوم . (اِ) دسته . آهنگی است در موسیقی . رجوع به آهنگ شود.
قوم . [ ق ُوْ وَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ قائم . (منتهی الارب ). رجوع به قائم شود.
قوم . [ ق َ ] (ع مص ) به همه ٔ معانی رجوع به قیام (مص ) شود. || (اِمص ) اقامت . (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. گروهی از مردم با ویژگی های مشترک زبانی، تاریخی، و نژادی.
۲. خویشاوندان.
۳. [قدیمی] همسر، زن.
۲. خویشاوندان.
۳. [قدیمی] همسر، زن.
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِ.) 1 - زین پوش . 2 - نیی که میان آن کاواک نباشد.
(قُ) [ ع . ] (اِ.) 1 - گروه مردم . 2 - خویشاوندان . ج . اقوام .
[ ع . ] (اِ. ) ۱ - زین پوش . ۲ - نیی که میان آن کاواک نباشد.
(قُ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - گروه مردم . ۲ - خویشاوندان . ج . اقوام .
(قُ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - گروه مردم . ۲ - خویشاوندان . ج . اقوام .
فرهنگ فارسی
گروه مردم، جماعتی ازمردم، خویشاوندان
۱ - زین پوش ۲ - نیی که میان آن کاواک نباشد .
دسته آهنگی است در موسیقی
۱ - زین پوش ۲ - نیی که میان آن کاواک نباشد .
دسته آهنگی است در موسیقی
مترادف و متضاد
خلق، ملت
اعقاب، بازمانده، تیره، خویش، خویشاوند، دودمان، طایفه، قریب، کس، منسوب، نزدیک، وابسته
۱. اعقاب، بازمانده، تیره، خویش، خویشاوند، دودمان، طایفه، قریب، کس، منسوب، نزدیک، وابسته
۲. خلق، ملت
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
تیره
واژه نامه بختیاریکا
قُم
