معانی کلمه : قوام
لغت نامه دهخدا
قوام . [ ق ُوْ وا ] (ع ص ، اِ) ج ِ قائم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به قائم شود.
قوام . [ ق ُ ] (ع اِ) بیماریی است در پای گوسفند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
قائم#NAME?
۱. استواری و پایداری.
۲. غلظت.
۱. آنکه یا آنچه چیزی به آن قایم باشد؛ پایه؛ ستون.
۲. نظام.
= قائم
۱. آن که یا آنچه چیزی به آن قایم باشد، پایه، ستون.
۲. نظام.
۱. استواری و پایداری.
۲. غلظت.
۱. آن که یا آنچه چیزی به آن قایم باشد، پایه، ستون.
۲. نظام.
۱. استواری و پایداری.
۲. غلظت.
فرهنگ معین
(قِ) [ ع . ] (اِ.) آن چه که کاری یا چیزی به آن قائم باشد.
(قَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - مایة زیست . 2 - اصل چیزی . 3 - اعتدال . 4 - عدل . 5 - استواری ، استحکام . 6 - راستی .
(قِ ) [ ع . ] (اِ. ) آن چه که کاری یا چیزی به آن قائم باشد.
(قَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - مایة زیست . ۲ - اصل چیزی . ۳ - اعتدال . ۴ - عدل . ۵ - استواری ، استحکام . ۶ - راستی .
(قَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - مایة زیست . ۲ - اصل چیزی . ۳ - اعتدال . ۴ - عدل . ۵ - استواری ، استحکام . ۶ - راستی .
فرهنگ فارسی
خاصیتی نشانگر مقاومت ماده یا آمیزه در برابر شارش که ترکیبی از چند ویژگی قابلاندازهگیری مانند گرانروی، نقطۀ تسلیم و روانوَردی است
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: qavām) (عربی) استواری ، استحکام .
اسم: قوام (پسر) (عربی) (مذهبی و قرآنی) (تلفظ: qavām) (فارسی: قَوام) (انگلیسی: ghavam)
معنی: استواری، استحکام
معنی: استواری، استحکام
مترادف و متضاد
غلظت
صلابت
اصل، مایه
۱. صلابت
۲. غلظت
۳. اصل، مایه
consolidation (اسم)
تقویت، اتحاد، ترکیب، تثبیت، تحکیم، قوام
formidability (اسم)
بزرگی، استحکام، استواری، قوام
فرهنگ فارسی ساره
پایدار
فرهنگستان زبان و ادب
{consistency} [مهندسی بسپار] خاصیتی نشانگر مقاومت ماده یا آمیزه در برابر شارش که ترکیبی از چند ویژگی قابل اندازه گیری مانند گران روی، نقطۀ تسلیم و روان وَردی است
