معانی کلمه : قهر کردن
لغت نامه دهخدا
قهر کردن. [ ق َک َ دَ ] ( مص مرکب ) خشم کردن. || تغیر نمودن. ( ناظم الاطباء ). || در تداول فارسی ، قهر کردن با کسی یا از کسی ؛ از تکلم با او یا دیدار اوکراهت داشتن. ضد آشتی کردن. || غلبه کردن و ظفر یافتن. چیره شدن. || تعدی و ظلم و جور کردن. || مطیع کردن. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(قَ. کَ دَ ) [ ع - فا. ] ۱ - (مص م . ) مغلوب کردن ، چیره شدن . ۲ - (عا. ) با کسی ترک معاشرت و گفتگو کردن .
فرهنگ فارسی
۱ - مغلوب کردن مقهور ساختن غلبه کردن چیره شدن : امروز افضل پادشاهان وقت است باصل ... و پیراستن ملک و آراستن ولایت و پروردن دوست و قهر کرده دشمن ... ۲ - با کسی ترک معاشرت کردن و سخن نگفتن باوی مقابل آشتی کردن .
گویش اصفهانی
تکیه ای: qahr bekeri
طاری: tahr kard(mun)
طامه ای: ta:r kardan
طرقی: qahr kardmun
کشه ای: qahr kardmun
نطنزی: qahr kardan
مترادف و متضاد
huff (فعل)
ترساندن، اوقات تلخی کردن، قهر کردن، رنجیدن، اماس کردن
miff (فعل)
پژمرده شدن، قهر کردن، رنجیدن
واژه نامه بختیاریکا
رِپله زِیدِن؛ قِم کِردِن؛ گُند کردن
