معانی کلمه : قند
لغت نامه دهخدا
قند. [ ق ُ ] (معرب ، اِ) خایه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). قندان به معنی خصیان . (اقرب الموارد). رجوع به گُند شود.
- ابوالقندین ؛ کنیه ٔ اصمعی است که دارای خایه های بزرگ بود. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. مادهای جامد، سفید، و شیرین، که از چغندر قند یا نیشکر تهیه میشود.
۲. (پزشکی) [عامیانه، مجاز] = مرض 〈 مرض قند
۳. [قدیمی، مجاز] بوسه.
۱. ماده ای جامد، سفید، و شیرین، که از چغندر قند یا نیشکر تهیه می شود.
۲. (پزشکی ) [عامیانه، مجاز] = مرض * مرض قند
۳. [قدیمی، مجاز] بوسه.
۲. (پزشکی ) [عامیانه، مجاز] = مرض * مرض قند
۳. [قدیمی، مجاز] بوسه.
فرهنگ معین
(قَ ) (اِ. ) معرب کند، جسم جامد سفید رنگ و شیرین حاصل از شیرة چغندر قند یا شکر که به آسانی در آب حل می شود. مجازاً: هر چیز بسیار شیرین . ، ~توی دل کسی آب شدن کنایه از: بسیار خشنود و خوشحال شدن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
دفینه – کسی که چیزی با ارزش را در جایی دفن کند
/ghend/ دفینه – کسی که چیزی با ارزش را در جایی دفن کند
گویش دزفولی
کند
گویش اصفهانی
تکیه ای: qand
طاری: qand
طامه ای: qand
طرقی: qand
کشه ای: qand
نطنزی: qand
مترادف و متضاد
شکر، نبات
sugar (اسم)
شیرینی، شکر، قند، ماده قندی
فرهنگ فارسی ساره
کند
