قماری . [ ق َ ری ی ] (ع اِ) ج ِ قُمریَّه . (منتهی الارب ) (غیاث ): بلبلان بر موافقت فاختگان و قماری شیون و نوحه گری آغاز کردند. (جهانگشای وینی ). رجوع به قمریه شود.
قماری . [ ق َ / ق ِ ] (ص نسبی ) نسبت است به قماره و آن شهری است . رجوع به قمار و قماره شود.- عود قماری ؛ عودی که منسوب به شهر قماره باشد : اکلیلهای پیلانش از گوهر است و لؤلؤصندوق پیل بانش از...
فرهنگ عمید
۱. تهیه شده در قمار: ز عود قماری یکی تخت کرد / سر تخته ها را به زر سخت کرد (فردوسی: ۲/۹۶ ). ۲. مربوط به قمار: طاووس قماری.
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به قمار عود قماری : گرش بورزی بجای هیزم و گندم عود قماری بری و لوئ لوئ ی عمان .