معانی کلمه : قلو
لغت نامه دهخدا
قلو. [ ق ِل ْوْ ] (ع ص ) هرچیز سبک . || خر جوان سبک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). کره خر سبک رو. (مهذب الاسماء). || (اِ)چیزی است که از حمض سوخته گیرند. (اقرب الموارد).
فرهنگ فارسی
کوهی بوده است در توران که کیخسرو را در آنجا پرورش دادند .
دانشنامه عمومی
وسیله ای برای جوشاندن جهت دم کردن چای درجنگل بیشتر چوپانان وکارگران بیابانی از آن برای گرم کردن آب استفاده می کنند
