قفس . [ق ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اقفس . (اقرب الموارد). به معنی آنکه پدرش غیرعربی و مادرش عربی باشد. (منتهی الارب ).
قفس . [ ق ُ ] (اِخ ) مردمی هستند در کرمان چون اکراد که آنان را قفس و بلوص خوانند.بیشتر این کلمه را با صاد تلفظ کنند. ره...
فرهنگ عمید
جایگاه مشبک چوبی یا فلزی که برای پرندگان یا حیوانات وحشی درست کنند.
فرهنگ معین
(قَ فَ ) [ معر. ] (اِ. ) ۱ - محفظه ای برای نگه داری پرندگان . ۲ - استخوان جناغ سینه . ۳ - زندان . ۴ - هر جای تنگ .
فرهنگ فارسی
صندوقچه مشبک، بعربی قفص گویند، جایگاه چوبی یافلزی که برای حیوانات وحشی سازند( اسم ) آلتی است که از چوب برنج آهن و غیر آن سازند و دارای شبکه هاست و پرندگان وحشی را در آن نگاهدارند : می رهند ارواح هر شب زین قفس فارغان نی حاکم و محکوم کس . ( مثنوی خلاصه مثنوی . فروزانفر ۷۵ ) یا قفس ( قفسه ) سینه . ۱ - محوطه قفس مانندی که بشکل مخروط ناقص است و در زیر گردن و بالای شکم قرار دارد و دارای یک سطح محدب طرفی...
دانشنامه عمومی
قَفَس اتاقکی است که از تور یا میله یا مفتول یا شاخه ساخته می شود تا کسی یا جانوری را در آن نگه دارند.لغتنامه دهخدا: قفس.لغتنامه دهخدا: کوفجان.به شبکه بندی های قفس «میله» و به گوشه های درون قفس «کُنج» گفته می شود.به محیط هایی که وسایل آسایش در آن فراهم باشد ولی فرد حق خروج از آن محیط را نداشته باشد اصطلاحاً «قفس طلایی» می گویند. به آنچه که با قفس همانندی داشته باشد «قفسه» گفته می شود؛ مانند قفسه سی...