قطر. [ ق َ ] (ع اِ) باران . || آنچه بچکد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قطر. [ ق َ ] (اِخ ) موضعی است در جوانب البطائح بین بصره و واسط. (معجم البلدان ).
۱. باران.
۲. آنچه بچکد.
۱. مس.
۲. مس گداخته.
۳. نوعی مس.
۴. نوعی برد یمانی.
۱. خطی که دو رٲس غیر مجاور یک چندضلعی را به هم وصل میکند.
۲. خطی که از وسط دایره میگذرد و آن را به دو نیم تقسیم میکند.
۳. کلفتی؛ ضخامت.
۴. جانب؛ کرانه.
۵. اقلیم؛ ناحیه.
(قِ) [ ع . ] (اِ.) مس ، مس گداخته .
( ~ .) [ ع . ] 1 - (اِ.) باران ، آن چه بچکد، واحد: قطره . 2 - (مص ل .) چکیدن . 3 - (مص م .) چکاندن . ج . قطار.
(قُ) [ ع . ] (اِ.) 1 - ناحیه ، اقلیم . 2 - خطی که از مرکز دایره بگذرد و دو برابر شعاع است . 3 - ضخامت هر چیز. ج . اقطار.
کرانه
خطه، سرزمین، ناحیه
پهنا، ستبرا، ضخامت، کلفتی
۱. پهنا، ستبرا، ضخامت، کلفتی
۲. خطه، سرزمین، ناحیه
۳. کرانه