معانی کلمه : قصر
لغت نامه دهخدا
قصر. [ ق َ ص ِ ] (ع ص ) خشک گردن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قصر. [ ق ِ ص َ ] (ع مص ) کوتاه شدن . || (اِمص ) کوتاهی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قَصارة شود.
فرهنگ عمید
۱. کوتاه بودن.
۲. کوتاهی.
۱. (فقه) خواندن نماز چهاررکعتی بهصورت دورکعتی در سفر.
۲. (اسم) [جمع: قُصُور] خانۀ بسیار مجلل؛ کاخ؛ کوشک.
۳. (ادبی) در عروض، اسقاط حرف ساکن از سبب خفیف آخر رکن و ساکن کردن ماقبل آن چنانکه از فاعلاتن فاعلات باقی بماند و نقل به فاعلان شود.
۴. [قدیمی] بازداشتن.
۵. [قدیمی] کوتاه کردن.
فرهنگ معین
(قَ) [ ع . ] (اِ.) کوتاهی ، سستی .
( ~ .) [ ع . ] (اِ.) کاخ ، کوشک . ج . قصور.
(قَ صَ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) کوتاه بودن . 2 - (اِمص .) کوتاهی ، مق . طول ، درازی .
( ~ . ) [ ع . ] (اِ. ) کاخ ، کوشک . ج . قصور.
(قَ صَ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) کوتاه بودن . ۲ - (اِمص . ) کوتاهی ، مق . طول ، درازی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
کوتاهسازی، کوتاهی
ارگ، صرح، قلعه، کاخ، کوشک ≠ کلبه، کوخ
۱. ارگ، صرح، قلعه، کاخ، کوشک
۲. کوتاهسازی، کوتاهی ≠ کلبه، کوخ
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
کاخ، کوشک
