معانی کلمه : قصار
لغت نامه دهخدا
قصار. [ ق َص ْ صا ] (اِخ ) ابوجریش . یکی از محدثان است . رجوع به لباب الانساب شود.
قصار. [ ق َص ْ صا ] (اِخ ) معاویةبن هشام . از راویان است . وی از ثوری و مالک روایت دارد. (لباب الانساب ).
فرهنگ عمید
قصیر#NAME?
کسی که جامهها را بشوید و سفید کند؛ گازر.
۱. جهد؛ غایت جهد؛ منتهای کوشش.
۲. پایان کار.
= قصیر
۱. جهد، غایت جهد، منتهای کوشش.
۲. پایان کار.
کسی که جامه ها را بشوید و سفید کند، گازر.
۱. جهد، غایت جهد، منتهای کوشش.
۲. پایان کار.
کسی که جامه ها را بشوید و سفید کند، گازر.
فرهنگ معین
(قِ) [ ع . ] (ص .) جِ قصیر.
(قَ صّ) [ ع . ] (ص .) گازر، رخت شوی .
(قِ ) [ ع . ] (ص . ) جِ قصیر.
(قَ صّ ) [ ع . ] (ص . ) گازر، رخت شوی .
(قَ صّ ) [ ع . ] (ص . ) گازر، رخت شوی .
فرهنگ فارسی
جمع قصیر، کسی که جامه هارابشویدوسفیدکند، گازر
( صفت ) جمع قصیر : یا کلمات قصار . سخنان کوتاه ( پر معنی ) : کلمات قصار امیر المومنین علی ع .
معاویه بن هشام از راویان است وی از ثوری و مالک روایت دارد .
( صفت ) جمع قصیر : یا کلمات قصار . سخنان کوتاه ( پر معنی ) : کلمات قصار امیر المومنین علی ع .
معاویه بن هشام از راویان است وی از ثوری و مالک روایت دارد .
دانشنامه عمومی
صاحب سبک
مترادف و متضاد
رختشو، گازر
fuller (اسم)
قصار، منگنه شیاردار قالب گیری، لکه گیر
