معانی کلمه : قصاب
لغت نامه دهخدا
قصاب . [ ق ُص ْ صا ] (ع ص ، اِ) ج ِ قاصب . (اقرب الموارد). رجوع به قاصب شود.
قصاب . [ ق َص ْ صا ] (اِخ ) حسن بن عبداﷲ از محدثان است . وی از نافعبن عمرو روایت کند و از او وکیعبن جراح روایت دارد. (لباب الانساب ).
فرهنگ عمید
کسی که گاو و گوسفند و مانند آن ها را می کشد، گوشت فروش.
فرهنگ معین
(قَ صّ) [ ع . ] (ص . اِ.) نای زن ، کسی که در نای می دمد.
( ~ .) [ ع . ] (ص . اِ.) گوشت فروش ، کسی که چهارپایان (گاو و گوسفند و...) را ذبح می کند.
(قَ صّ ) [ ع . ] (ص . اِ. ) نای زن ، کسی که در نای می دمد.
( ~ . ) [ ع . ] (ص . اِ. ) گوشت فروش ، کسی که چهارپایان (گاو و گوسفند و... ) را ذبح می کند.
( ~ . ) [ ع . ] (ص . اِ. ) گوشت فروش ، کسی که چهارپایان (گاو و گوسفند و... ) را ذبح می کند.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
سلاخ، گوشتفروش
butcher (اسم)
سیاف، قصاب، سلاخ، ادم خونریز
meatman (اسم)
قصاب، گوشت فروش
واژه نامه بختیاریکا
گِلورنا
