معانی کلمه : قشیر
لغت نامه دهخدا
قشیر. [ ق َ ] (ع ص ) بسیارپوست : تمر قشیر؛ خرمای بسیارپوست . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قَشِر شود.
قشیر. [ ق ُ ش َ ] (اِخ ) ابن خزیمةبن مالک بن سلامان بن اسلم بن افصی . یکی از مشهوران طائفه ٔ اسلم است ، و از این دوده است سلمةبن اکوع . (اللباب ).
فرهنگ فارسی
ابن کعب بن ربیعه پدر قبیله ایست از هوازن .
