معانی کلمه : قسری
لغت نامه دهخدا
قسری . [ ق َ ] (ص نسبی ) نسبت است به قسر. (اللباب ). رجوع به قَسر شود.
قسری . [ ق َ ] (اِخ ) یزیدبن خالد. رجوع به یزیدبن خالد در اعلام زرکلی شود.
قسری . [ ق َ ] (اِخ ) اسدبن عبداﷲ است . رجوع به اعلام زرکلی ، اسدبن عبداﷲ و اسدبن عبداﷲ قسری در همین لغت نامه شود.
فرهنگ عمید
جبری، اجباری.
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به قسر جبری اجباری مقابل ارادی طبعی . یا جنبش قسری . حرکت قسری .
یزید بن خالد
یزید بن خالد
مترادف و متضاد
اجباری، جبری ≠ ارادی
