معانی کلمه : قرو
لغت نامه دهخدا
قرو. [ ق َرْوْ ] (اِخ ) یکی از قلعه های یمن در طرف صنعاء، و ازآن ِ طائفه ٔ بنی هرش است . (معجم البلدان ).
فرهنگ فارسی
یکی از قلعه های یمن در طرف صنعائ و آن از طائفه بین هرش است .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱قهرکننده – کسی که زودقهر کند ۲نوعی غذا که با گوجه سبز تهیه ...
/gharoo/ قهرکننده – کسی که زودقهر کند - نوعی غذا که با گوجه سبز تهیه شود
واژه نامه بختیاریکا
( قِرُو * ) رنج و محنت
( قُرُّو ) غرّان
( قُرُو ) قدر؛ اندازه
( قُرُو ) قران
( قُرُّو ) غرّان
( قُرُو ) قدر؛ اندازه
( قُرُو ) قران
