معانی کلمه : قرعه کشیدن
لغت نامه دهخدا
قرعه کشیدن. [ ق ُ ع َ / ع ِ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) قرعه زدن. پشک انداختن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) قرعه انداختن .
مترادف و متضاد
draw (فعل)
نزدیک کردن، بیرون کشیدن، کشیدن، قرعه کشیدن، طرح کردن، دریافت کردن، گرفتار کردن، رسم کردن، منقوش کردن، طراحی کردن
ballot (فعل)
با ورقه رای دادن، قرعه کشیدن
