معانی کلمه : قرت
لغت نامه دهخدا
قرت . [ ق ُ ] (ترکی ، اِ) جغرات خشک . (غیاث ).
قرت . [ ق َ] (ص ) دیوث . قلتبان . به چشم خودبین . (ناظم الاطباء).
قرت . [ ق َ رَ ] (ع اِ) برف . (منتهی الارب ). جَمَد. (اقرب الموارد). || آب منجمد. (منتهی الارب ).
فرهنگ معین
(قَ) (ص . اِ.) دیوث ، قلتبان .
(قُ) [ تر. ] (اِ.) یک دم آب ، جرعه . ؛~. ~جرعه جرعه .
(قُ ) [ تر. ] (اِ. ) یک دم آب ، جرعه . ،~. ~جرعه جرعه .
(قَ ) (ص . اِ. ) دیوث ، قلتبان .
(قَ ) (ص . اِ. ) دیوث ، قلتبان .
فرهنگ فارسی
خنک وروشن شدن چشم، شک شدن اشک وپیدایش شادی درچشم، قره العین: مایه سروریاروشنایی چشم، نوردیده
( اسم ) جغرات خشک .
برگردیدن رنگ رخ از اندوه یا خشم
( اسم ) جغرات خشک .
برگردیدن رنگ رخ از اندوه یا خشم
گویش مازنی
سیبک گلو
۱جرعه – جرعه ی آب ۲زیرگلو
۱گلو ۲برجستگی های دمل گونه ی روی بدن یا صورت که در اثر ضرب ...
/ghort/ گلو - برجستگی های دمل گونه ی روی بدن یا صورت که در اثر ضرب خوردگی پدید آید ۳قورت – قورت دادن & جرعه – جرعه ی آب - زیرگلو & سیبک گلو
واژه نامه بختیاریکا
( قُرت ) انرژیک
( قِرت ) پر رو؛ بی چشم و رو
زِرت
( قِرت ) پر رو؛ بی چشم و رو
زِرت
