معانی کلمه : قران
لغت نامه دهخدا
قران .[ ق َرْ را ] (ع اِ) شیشه . آبگینه . (ناظم الاطباء).
قران . [ ق ُرْ را ](اِخ ) نام مردی است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
قران . [ ق ُرْ را ] (اِخ ) قصبه ای است به آذربایجان . (منتهی الارب ) (معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(قِ) [ ع . ] (مص ل .) 1 - به هم نزدیک شدن ، به هم پیوستن . 2 - اجتماع دو سیاره در یک بُرج .
(قِ) (اِ.) واحد پول ایران در عهد قاجاریه و اوایل پهلوی و آن مسکوکی نقره بود به وزن 24 نخود، معادل یک ریال کنونی . ؛یک ~ را دو قران کردن با زحمت بسیار سودی به دست آوردن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش مازنی
ریال – واحد پول
/gheraan/ ریال – واحد پول
