معانی کلمه : قراضه
لغت نامه دهخدا
قراضة. [ ق ُ ض َ ] (اِخ ) دژی است به یمن از ابن بُلَیْدَم قُدَمی . (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
۱. [عامیانه] ویژگی هر چیر مستعمل و از کار افتاده.
۲. (اسم ) زر و سیم و پول اندک.
۳. هر چیز فلزی شکسته و خرده ریزه.
۴. (اسم ) ریزههای فلز که هنگام بریدن یا تراشیدن آن می ریزد.
۲. (اسم ) زر و سیم و پول اندک.
۳. هر چیز فلزی شکسته و خرده ریزه.
۴. (اسم ) ریزههای فلز که هنگام بریدن یا تراشیدن آن می ریزد.
فرهنگ معین
(قُ ض ) [ ع . قراضة ] (اِ. ) ۱ - براده های فلز که هنگام تراشیدن می ریزد. ۲ - هرچیزی که از شکل درآمده و خراب شده باشد.
فرهنگ فارسی
محصولاتی که عمر مفید آنها تمام شده است
ریزه های فلزکه هنگام بریدن یاتراشیدن آن می ریزد، هرچیزفلزی شکسته وخرده ریزه
( اسم ) ۱ - ریزه های زر و سیم و جز آن که وقت تراشیدن بر افتد ۲ - ریزه هر چیز که از مقراض قطع شده بر زمین افتد .
دژی است بیمن از ابن بلیندم قدمی
( اسم ) ۱ - ریزه های زر و سیم و جز آن که وقت تراشیدن بر افتد ۲ - ریزه هر چیز که از مقراض قطع شده بر زمین افتد .
دژی است بیمن از ابن بلیندم قدمی
مترادف و متضاد
ریزه
اسقاط، فکسنی
۱. ریزه
۲. اسقاط، فکسنی
فرهنگ فارسی ساره
لت پاره
واژه نامه بختیاریکا
بوراق؛ لقاره؛ لگاره
فرهنگستان زبان و ادب
{scrap} [مهندسی محیط زیست و انرژی] محصولاتی که عمر مفید آنها تمام شده است
