معانی کلمه : قر
لغت نامه دهخدا
قر. [ ق ُ ] (ص ) غُر. کسی که مبتلا به مرض فتق بیضه است .
قر. [ ق ِ ] (اِخ ) در کتب رجال شیعه رمز است اصحاب باقر علیه السلام را.
قر. [ ق ُرر ] (ع اِ) برد. سرما. || آرام جای . گویند: عندالمصیبةالشدیدة وقعت بقر؛ ای صارت فی قرارها. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
= 〈 قر زدن
〈 قر زدن: (مصدر متعدی) [عامیانه] فریب دادن زن یا دختری و او را با خود بردن برای عمل نامشروع.
سخن درشت و زیرلبی که از سر خشم و بهحالت اعتراض گفته میشود.
〈 قر زدن: (مصدر لازم) [عامیانه] سخنان درشت و زیرلبی گفتن از سر خشم و به حالت اعتراض؛ قرقر کردن.
فرهنگ معین
( ~ .) (ص .) (عا.) فرو رفته .
(قُ) (ص .) کسی که ورم بیضه دارد.
(قِ) (اِ.) (عا.) ادا و اطوار، پیچ و تابی که به بدن می دهند. ؛ ~ کمر انداختن کمر خود را با حرکات عشوه آمیز تکان دادن .
فرهنگ فارسی
برد سرما
گویش مازنی
تاول
قهر قهر کردن
برآمدگی براثر وارد شدن ضربه
۱ورم کرده – باد کرده ۲چاقالو گردو قلمبه
۱گردوی بزرگ و سنگین که از آن به عنوان تیله استفاده شود ۲زنگ ...
گویش دزفولی
تاول
مترادف و متضاد
تاول
ادا، اطوار، افسون، خرامش، دلبری، دلربایی، غمزه، لنجه
