معانی کلمه : قاص
لغت نامه دهخدا
قاص . [صِن ْ ] (ع ص ) نعت از قصی . دور. رجوع به قاصی شود.
قاص . [ قاص ص ] (اِخ ) مدنی . عطاربن یسار. داستانگوی مردم مدینه است . (الانساب سمعانی ).
قاص . [ قاص ص ] (اِخ ) کوفی . عمربن ذرذهبی . داستانگوی مردم کوفه است . (الانساب سمعانی ).
فرهنگ معین
(صّ ) [ ع . ] (اِ. ) قصه گو، داستان سرای .
فرهنگ فارسی
( اسم ) قصه گو داستان گو داستان سرای .
مدنی عطار بن یسار داستانگوی مردم مدینه است .
مدنی عطار بن یسار داستانگوی مردم مدینه است .
