معانی کلمه : قائد
لغت نامه دهخدا
قاید. [ ی ِ ] (ع ص ) قائد. رجوع به قائد شود.
قائد. [ءِ ] (اِخ ) ده مخروبه ای است از دهستان پشتکوه بخش اردل شهرستان شهرکرد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).
فرهنگ عمید
۱. جلودار، پیشوا.
۲. [قدیمی] سردار، فرماندهِ سپاه.
۲. [قدیمی] سردار، فرماندهِ سپاه.
فرهنگ معین
(یِ ) [ ع . قائد ] (اِفا. )پیشوا، رهبر، فرمانده ، سردار.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ستارۀ کوتولهای از ردۀ ب3 با قدر 1/9، به فاصلۀ 101 سال نوری در صورت فلکی دب اکبر
۱ - ( اسم ) از جلو کشنده ستور مقابل سایق ( سائق ) ۲ - پیشوا راهبر پیشرو جمع : قواد قود قاده قایدین ( قائیدن ) ۳ - ( اسم ) سرهنگ سردار .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: qā’ed) (عربی) آن که جمعی از مردم را رهبری میکند ، رهبر ، پیشرو ، پیشوا ؛ (در قدیم) رئیس قافله، کاروان سالار ؛ (در قدیم) (در نجوم) نام ستارهای در انتهای دُم صورت فلکی دُب اکبر .
مترادف و متضاد
امام، بزرگ، پیشوا، زعیم، سلسلهجنبان، شیخ، کبیر، مقدم، نقیب
فرهنگستان زبان و ادب
{Alkaid} [نجوم] ستارۀ کوتوله ای از ردۀ ب3 با قدر 1/9، به فاصلۀ 101 سال نوری در صورت فلکی دب اکبر
