معانی کلمه : فیوز
لغت نامه دهخدا
فیوز. ( انگلیسی ، اِ ) سیم فلزی که در مسیر جریان برق تعبیه کنند، اگر جریان بسیار قوی و خطرناک باشد سیم مزبور ذوب میشود و جریان را قطع میکند. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ عمید
وسیله ای برای حفاظت مدارهای الکتریکی که در هنگام عبور جریان الکتریکی قوی، مدار را قطع می کند.
فرهنگ معین
[ انگ . ] (اِ. ) اسبابی که جهت جلوگیری از عبور جریان شدید الکتریسته در یک مدار به کار می رود. ،~ پراندن کنایه از: حیرت زده شدن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
وسیلهای در مدارهای الکتریکی که در هنگام افزایش بیشازحد جریان، با قطع مدار، ایمنی آن را تأمین کند
رشته نازک فلزی که درسرراه جریان برق قرارمیدهندکه هرگاه جریان برق ازحدمعین شدیدترشودذوب شودوجریان راقطع کند
( اسم ) سیمی فلزی که در مسیر جریان الکتریک تعبیه کنند . اگر جریان برق قوی و خطرناک باشد سیم مزبور ذوب می شود و جریان را قطع می کند .
( اسم ) سیمی فلزی که در مسیر جریان الکتریک تعبیه کنند . اگر جریان برق قوی و خطرناک باشد سیم مزبور ذوب می شود و جریان را قطع می کند .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
fuse (اسم)
فیوز، فتیله مواد منفجره، سیم گذاشتن، فتیله دینامیت
fuze (اسم)
فیوز، فتیله مواد منفجره، سیم گذاشتن، فتیله دینامیت
فرهنگستان زبان و ادب
{fuse} [فیزیک] وسیله ای در مدارهای الکتریکی که در هنگام افزایش بیش ازحد جریان، با قطع مدار، ایمنی آن را تأمین کند
