معانی کلمه : فیل
لغت نامه دهخدا
فیل . (اِخ ) شهر ولایت خوارزم را می گفته اند، و آن را در ابتدا فیل و بعدها منصوره خوانده اند و اکنون گرگانج گویند. (از معجم البلدان ). رجوع به فیلان شود.
فرهنگ عمید
۱. (زیست شناسی ) پستاندار خرطوم دار با پوست ضخیم و چروک دار، پاهای ستون مانند، و عاج بلند و نسبتاً خمیده که بزرگ ترین جانور خاک زی است.
۲. صد وپنجمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۵ آیه، الم تَرَ.
۳. (ورزش ) در شطرنج، هر یک از دو مهرۀ هر بازیکنی که دارای حرکت مورب می باشد.
۲. صد وپنجمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۵ آیه، الم تَرَ.
۳. (ورزش ) در شطرنج، هر یک از دو مهرۀ هر بازیکنی که دارای حرکت مورب می باشد.
فرهنگ معین
[ معر. پیل ] (اِ. ) ۱ - پستانداری است عظیم الجثه و علف خوار با بینی درازی موسوم به خرطوم و دو دندان نیش به نام عاج که بسیار گران بهاست . ۲ - یکی از مهره های شطرنج . ، ~ و فنجان دو چیز نامتناسب ازنظر اندازه . ، ~ کسی یاد هندوستان کردن کنایه از:به هوس
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش مازنی
۱خشمگین شدن – عصبانی شدن ۲کینه به دل گرفتن ۳نق زدن
/feal/ خشمگین شدن – عصبانی شدن - کینه به دل گرفتن ۳نق زدن
مترادف و متضاد
elephant (اسم)
پیل، فیل
